پس فردا آخرین امتحان است
غول امتحانات. ایمونولوژی و ژنتیک
اما دوشنبه کارگاه اجباری داریم (>﹏<)
پلاسکووو
پلاسکو
من دیشب تا11شب نمی دونستم
از همه جا بی خبر رفتم شلوار نو گرفتم با گیره سر های رنگی.
با سرمای هوای تربیت حال می کردم
با وجود این که7/8بار رفتم اونجا اما اگه یکی ولم کنه گم میشم
جهت یابیم خیییلی ضعیفه
اما وقتی برگشتم
وقتی اینستا رو چک کردم
پلاسکو
صحنه فرو ریختن ساختمان
خدایا
خدایاااا
از اعماق قلبم ناراحت شدم
سوریه ، عراق ، افغانستان ، پاکستان سالهاست که اینجوری می بینن ساختمان هاشون فرو میریزه
هیچ کسی رو یا هیچ چیزی رو قضاوت نمی کنم
بله اونها هم آدم اند اما قلب م ناخود آگاه برای هم وطنم میزنه
هرگز فکر نمی کردم برای ادم های دیگه اینجوری ناراحت شم
خب ذاتا خیلی خونسرد ام
اما مادر ها منتظر بچه هاشون اند
مادرر هااا
دختر ها منتظر ان باباهاشون برگردن
تصور اینکه بابات برنگرده ....
خدااااا
ساختمون فرو ریخت کمتر از چند ثانیه
دوستم پرسید آخه چرا رفته بودن داخل ساختمون
اون یکی داد زد خب اونها هم کارمند اند وقتی گفتن برو باید برن
اخه هیچ کس پیش بینی نکرد این لامصب از صب داره میسوزه امکان فرو ریختنش هست
اصلا نمی دونم چی نوشتم
اما بد جور معنی کلمه عزای عمومی رو فهمیدم(~>__<~)
برچسب:
نویسنده: سارا محمدی