یه حالت عجیب دارم که نمی خوام خدا اون چیزی رو که دارم بهش فکر می کنم و آرزوش رو دارم بهم بده:دیی
میگه مهم ترین معیار ازدواجت چیه؟
میگم :باید اخلاقش درست باشه ، مثل خودم آروم باشه ، و نتونه که دروغ بگه :)
خب برام مهمه ، از14سالگی عاشقش بودم ، بعدا فهمیدم که عاشقم بوده و هنوز هست ، و هستم . اما خب داشتن دوست دختر های متعددش برای من قابل قبول نبوده و نیست و نخواهد بود.
در ضمن منو همین جوری بخواد و اگر بخواد کوچک ترین تغییری در من بده ابدا تحملش نمی کنم.
سارا هم عروس شد :))
خیلی خیلی خوشحالم که با پسری ازدواج کرد که دوسش داشت و هر دو از پاکدامن های روزگار اند که خیلی کم یافت میشه.
برای خوشبختی شون دعا می کنم که خوشبختی من هم در گرو خوشبخت بودن دوستان و اطرافیان ام هست و خوشبخت بودن جامعه.
یک مورد هست که اصلا برام قابل قبول نیست و اون دروغ ه
به هیچ عنوان برام هضم نمیشه ، این دروغ می تونه در حالت فرد و برای به دست اوردن توجه بیشتر باشه مثل هم اتاقی ، که این روز ها حتی نگاهش هم نمی کنم و خودش هم می دونه :) البته نمیدونه چرا اصلا نگاهش نمی کنم اما خب دوست هم ندارم بهش توضیح بدم
خدایا من رو ادمی قرار بده که موجب ایجاد آرامش در دیگران بشم و مایه لبخند باشم روی لب شون
برچسب:
نویسنده: سارا محمدی